سمفونی شعله ها
Thursday, August 24, 2006
کلانتری یازده
من که خودم یادم نمیاد! برام تعریف کردند که:
گم شده بودنم. بابام میره کلانتری ۱۱ خبر بده و سراغمو بگیره.
می بینه من جلو کلانتری تو پیاده رو واسه خودم دارم قدم میزنم و هی از اینور میرم اونور و از اونور اینور (درست در طول ساختمان کلانتری)!
Newer Post
Older Post
Home